۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

گفتگو با دختر رضا خندان، یکی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین/ دینا قالیباف



 

گفتگو با دختر رضا خندان، یکی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین/ دینا قالیباف

ماهنامه خط صلح – با تشدید تنش‌های نظامی و گسترش درگیری‌ها میان ایران، اسرائیل و ایالات متحده، وضعیت زندان‌ها و به‌ویژه زندانیان سیاسی، بیش از پیش در هاله‌ای از ابهام قرار گرفته است. در شرایطی که توجه افکار عمومی و رسانه‌ها عمدتاً بر تحولات میدانی و پیامدهای ژئوپلیتیکی جنگ متمرکز شده، وضعیت زندانیان و خانواده‌های آن‌ها به حاشیه رانده شده است. این در حالی است که تجربه‌های پیشین نشان داده در شرایط بحران، گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده –از جمله زندانیان— بیش از دیگران در معرض آسیب قرار می‌گیرند. روایت پیش‌رو، بر اساس گفتگو با «مهراوه خندان»، دختر رضا خندان، زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین، تصویری از این وضعیت در روزهای اخیر ارائه می‌دهد؛ تصویری از اضطراب، بی‌خبری و نوعی فرسایش تدریجی که هم زندانیان و هم خانواده‌هایشان را دربرگرفته است.

نام«دردهایی که کسی نمی‌شنود




 نام«دردهایی که کسی نمی‌شنود

در این روزهای ایران، آدم‌ها بیشتر از آنکه زندگی کنند، در حال تحمل کردن‌اند. خیابان‌ها شلوغ‌اند، خانه‌ها پر از آدم است، صداها همه‌جا شنیده می‌شود، اما پشت تمام این هیاهو، دردهایی وجود دارد که کسی واقعاً آن‌ها را نمی‌شنود. دردهایی که آن‌قدر تکرار شده‌اند که کم‌کم عادی به نظر می‌رسند؛ خستگی‌هایی که پشت لبخند پنهان می‌شوند، نگرانی‌هایی که شب‌ها اجازه خواب نمی‌دهند و بغض‌هایی که سال‌ها در گلوی مردم مانده‌اند بی‌آنکه فرصتی برای فریاد پیدا کنند. جامعه‌ای که مدت طولانی زیر فشار بماند، یاد می‌گیرد دردهایش را مخفی کند؛ نه چون درد ندارد، بلکه چون احساس می‌کند شنیده نخواهد شد. در ایران امروز، خیلی‌ها دیگر حتی درباره رنج‌هایشان حرف نمی‌زنند. کارگری که ماه‌ها حقوق نگرفته، مادری که نگران آینده فرزندش است، جوانی که هر روز بیشتر از رؤیاهایش فاصله می‌گیرد، زنی که زیر فشار محدودیت و ترس زندگی می‌کند، و انسانی که از فردا فقط ابهام می‌بیند؛ همه در سکوتی سنگین کنار هم زندگی می‌کنند. این سکوت، از آرامش نیست؛ از خستگی است. خستگیِ توضیح دادن دردهایی که سال‌هاست تکرار می‌شوند و باز هم چیزی تغییر نمی‌کند. از نگاه سیاسی، خطرناک‌ترین اتفاق برای یک جامعه شاید همین عادی شدن رنج باشد. وقتی فشار اقتصادی، ناامنی روانی، محدودیت‌های اجتماعی و ترس از آینده، به بخشی طبیعی از زندگی مردم تبدیل

نام:زنان زیر سایه محدودیت




 نام:زنان زیر سایه محدودیت

زن بودن، در بسیاری از جوامع، تنها یک هویت انسانی نیست؛ گاهی به معنای زندگی کردن در میان مرزهایی‌ست که دیگران تعیین کرده‌اند. در ایران امروز، بسیاری از زنان نه فقط با مشکلات اقتصادی و اجتماعی مشترک با دیگر اقشار جامعه، بلکه با محدودیت‌هایی روبه‌رو هستند که مستقیماً به جنسیت آن‌ها گره خورده است. محدودیت در انتخاب، در پوشش، در سبک زندگی، در حضور اجتماعی و حتی گاهی در بیان ساده‌ترین خواسته‌ها. این محدودیت‌ها، آرام‌آرام بخشی از زندگی روزمره زنان شده‌اند؛ آن‌قدر تکرارشونده که گاهی دردشان در سکوت پنهان می‌شود و تنها خستگی عمیقی از خود به جا می‌گذارند. زن ایرانی سال‌هاست یاد گرفته چگونه میان خواستن و نداشتن تعادل برقرار کند؛ چگونه آرزوهایش را کوچک‌تر کند تا با دیوارهای بلند واقعیت برخورد نکند. بسیاری از زنان، از همان کودکی با قوانینی نانوشته بزرگ می‌شوند؛ قوانینی که به آن‌ها یاد می‌دهد باید محتاط‌تر باشند، کمتر اعتراض کنند و بیشتر خود را با شرایط وفق دهند. در چنین فضایی، زن بودن گاهی به معنای جنگیدن خاموش برای ابتدایی‌ترین حقوق انسانی است؛ جنگی که شاید همیشه دیده نشود، اما هر روز در زندگی میلیون‌ها زن جریان دارد. از منظر سیاسی، محدودیت‌های زنان را نمی‌توان تنها مسئله‌ای فرهنگی دانست. بخش بزرگی از این محدودیت‌ها، در ساختارهای قانونی و

نام:زندگی زیر سایه ترس




 نام:زندگی زیر سایه ترس

ترس، همیشه با صدای بلند وارد زندگی انسان نمی‌شود؛ گاهی آرام، بی‌صدا و تدریجی در ذهن و رفتار مردم ریشه می‌دواند تا جایی که انسان دیگر متوجه حضور دائمی آن نمی‌شود. جامعه‌ای که برای مدت طولانی زیر فشار بحران‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زندگی کند، کم‌کم به فضایی می‌رسد که در آن ترس، بخشی از زندگی روزمره می‌شود؛ ترس از گفتن، ترس از آینده، ترس از قضاوت، ترس از فقر، و حتی ترس از امید داشتن. در ایران امروز، بسیاری از مردم نه در میان جنگ و ویرانی، بلکه در دل نوعی اضطراب دائمی زندگی می‌کنند؛ اضطرابی که آرام‌آرام روح جامعه را خسته و فرسوده کرده است. زندگی زیر سایه ترس، فقط به معنای وجود تهدیدهای آشکار نیست، بلکه زمانی آغاز می‌شود که انسان احساس کند امنیت روانی و اجتماعی‌اش شکننده است. وقتی فرد نداند فردای اقتصادی‌اش چگونه خواهد بود، وقتی نتواند آزادانه نظرش را بیان کند، یا وقتی هر تصمیم ساده‌ای با نگرانی و فشار همراه باشد، ترس تبدیل به بخشی از ساختار زندگی می‌شود. این ترس، شاید همیشه دیده نشود، اما در رفتار مردم، در سکوت‌های طولانی، در احتیاط‌های دائمی و در خستگی جمعی جامعه حضور دارد. از منظر سیاسی، ترس می‌تواند به ابزاری برای کنترل اجتماعی تبدیل شود. در بسیاری از جوامع، محدودیت‌های گسترده، فضای مبهم و نبود شفافیت، باعث می‌شود مردم بیش از آنکه به مشارکت و تغییر فکر کنند، به حفظ امنیت شخصی خود بیندیشند. در چنین فضایی، انسان‌ها یاد

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

نام:دستمزدهای معلق؛ کارگرانی میان زحمت و فراموشی




 نام:دستمزدهای معلق؛ کارگرانی میان زحمت و فراموشی

کارگر، ستون خاموش هر جامعه است؛ انسانی که با نیروی جسم و زمان خود، چرخ‌های اقتصاد را به حرکت درمی‌آورد، اما اغلب کمترین سهم را از امنیت، رفاه و آرامش دارد. در ایران، مسئله حقوق عقب‌افتاده کارگران، سال‌هاست که از یک مشکل صنفی فراتر رفته و به بحرانی اجتماعی و سیاسی تبدیل شده است. کارگرانی که ماه‌ها دستمزد دریافت نمی‌کنند، تنها با تأخیر در پرداخت پول روبه‌رو نیستند؛ آن‌ها با فرسایش تدریجی کرامت انسانی، ناامیدی و احساس بی‌ارزشی مواجه‌اند. وقتی انسانی برای ابتدایی‌ترین حق خود، یعنی دستمزد حاصل از کارش، ناچار به انتظار، اعتراض یا التماس شود، مسئله دیگر فقط اقتصادی نیست، بلکه نشانه‌ای از اختلال در عدالت اجتماعی و ساختارهای مدیریتی جامعه است. در ظاهر، حقوق عقب‌افتاده ممکن است نتیجه مشکلات مالی شرکت‌ها یا بحران‌های اقتصادی تلقی شود، اما در لایه‌ای عمیق‌تر، این وضعیت بازتاب سیاست‌هایی است که در آن، امنیت شغلی و معیشت کارگران در اولویت قرار نگرفته است. بسیاری از کارگران در شرایطی کار می‌کنند که نه قراردادهای پایدار دارند، نه پشتوانه حمایتی کافی، و نه اطمینانی از آینده. در چنین فضایی، کارگر بیش از آنکه احساس کند بخشی از روند تولید و توسعه است، خود را قربانی چرخه‌ای می‌بیند که در آن زحمتش دیده نمی‌شود. از منظر سیاسی، نحوه برخورد با مطالبات کارگری، نشان‌دهنده نوع رابطه میان حاکمیت و طبقات زحمتکش جامعه است. زمانی که اعتراض کارگران برای دریافت حقوق معوقه با بی‌توجهی، فشار یا برخوردهای امنیتی مواجه شود، این پیام به جامعه منتقل می‌شود که مطالبه ابتدایی‌ترین حقوق نیز می‌تواند هزینه‌بر باشد. در

نام«نسلی که آرزوهایش را آرام دفن کرد




 نام«نسلی که آرزوهایش را آرام دفن کرد

ما نسلی بودیم که با رؤیاهای بزرگ بزرگ شدیم؛ نسلی که فکر می‌کرد آینده قرار است روشن‌تر باشد، زندگی قرار است آسان‌تر شود و تلاش، بالاخره روزی نتیجه بدهد. کودکی‌مان پر بود از تصویر فردایی که در آن، آرامش نزدیک به نظر می‌رسید. اما هرچه بزرگ‌تر شدیم، فاصله میان آرزوها و واقعیت بیشتر شد؛ آن‌قدر بیشتر که بعضی از ما یاد گرفتیم آرزوهایمان را پیش از رسیدن، در سکوت دفن کنیم. در ایران امروز، بسیاری از جوان‌ها دیگر از نرسیدن خسته نشده‌اند؛ از امید داشتن خسته شده‌اند. خستگی واقعی، وقتی شروع می‌شود که انسان دیگر حتی توان رؤیا دیدن را هم از دست بدهد. ما نسلی شدیم که مدام میان خواستن و نتوانستن معلق ماند؛ نسلی که هر بار خواست چیزی بسازد، دیواری تازه روبه‌رویش قد کشید. گرانی، بیکاری، ناامنی روانی، محدودیت‌های اجتماعی و ترس از آینده، آرام‌آرام چیزی را در درون ما خاموش کرد؛ همان شوق ساده‌ای که روزی باعث می‌شد برای فردا برنامه بریزیم. حالا خیلی‌ها فقط زندگی می‌کنند تا دوام بیاورند، نه برای ساختن آینده‌ای که دوستش دارند. از نگاه سیاسی، شاید تلخ‌ترین

ارومیه؛ بازداشت فروزان نوجوان، مدرس زبان انگلیسی توسط نیروهای حکومتی


 

ارومیه؛ بازداشت فروزان نوجوان، مدرس زبان انگلیسی توسط نیروهای حکومتی

گفتگو با دختر رضا خندان، یکی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین/ دینا قالیباف

  گفتگو با دختر رضا خندان، یکی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین/ دینا قالیباف ماهنامه خط صلح – با تشدید تنش‌های نظامی و گسترش درگیری‌ه...