۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

نام«نسلی که آرزوهایش را آرام دفن کرد




 نام«نسلی که آرزوهایش را آرام دفن کرد

ما نسلی بودیم که با رؤیاهای بزرگ بزرگ شدیم؛ نسلی که فکر می‌کرد آینده قرار است روشن‌تر باشد، زندگی قرار است آسان‌تر شود و تلاش، بالاخره روزی نتیجه بدهد. کودکی‌مان پر بود از تصویر فردایی که در آن، آرامش نزدیک به نظر می‌رسید. اما هرچه بزرگ‌تر شدیم، فاصله میان آرزوها و واقعیت بیشتر شد؛ آن‌قدر بیشتر که بعضی از ما یاد گرفتیم آرزوهایمان را پیش از رسیدن، در سکوت دفن کنیم. در ایران امروز، بسیاری از جوان‌ها دیگر از نرسیدن خسته نشده‌اند؛ از امید داشتن خسته شده‌اند. خستگی واقعی، وقتی شروع می‌شود که انسان دیگر حتی توان رؤیا دیدن را هم از دست بدهد. ما نسلی شدیم که مدام میان خواستن و نتوانستن معلق ماند؛ نسلی که هر بار خواست چیزی بسازد، دیواری تازه روبه‌رویش قد کشید. گرانی، بیکاری، ناامنی روانی، محدودیت‌های اجتماعی و ترس از آینده، آرام‌آرام چیزی را در درون ما خاموش کرد؛ همان شوق ساده‌ای که روزی باعث می‌شد برای فردا برنامه بریزیم. حالا خیلی‌ها فقط زندگی می‌کنند تا دوام بیاورند، نه برای ساختن آینده‌ای که دوستش دارند. از نگاه سیاسی، شاید تلخ‌ترین

اتفاق برای یک جامعه این باشد که نسل جوانش امید خود را از دست بدهد. جامعه‌ای که جوان‌هایش دیگر به تغییر باور نداشته باشند، آرام‌آرام به سمت سکوتی سنگین می‌رود؛ سکوتی که در آن، آدم‌ها فقط تلاش می‌کنند کمتر آسیب ببینند. در چنین فضایی، مهاجرت برای بعضی‌ها تبدیل به رؤیا می‌شود، و برای بعضی دیگر، ماندن شبیه تحمل کردن. این وضعیت، فقط بحران اقتصادی یا اجتماعی نیست؛ بحران از جایی عمیق‌تر آغاز می‌شود: از جایی که انسان احساس می‌کند آینده سهم او نیست. ما نسلی بودیم که قرار بود زندگی کنیم، اما بیشتر وقت‌ها فقط جنگیدیم؛ جنگ برای کار، برای آرامش، برای داشتن حداقل‌های یک زندگی معمولی. حتی شادی‌هایمان هم کوتاه و ناپایدار شدند، چون همیشه سایه‌ای از نگرانی بالای سرمان بود. انگار یاد گرفتیم قبل از خوشحال شدن، به خراب شدن همه‌چیز فکر کنیم. این ترس دائمی، آرام‌آرام روح یک نسل را فرسوده کرد؛ نسلی که لبخند می‌زند، اما در درونش چیزی خسته و خاموش مانده است. دردناک‌تر از همه، عادی شدن این وضعیت است. اینکه جوانی با مدرک، بیکار بودن را طبیعی بداند؛ اینکه آدم‌ها برای داشتن یک زندگی ساده، آرزوهای بزرگشان را کنار بگذارند؛ اینکه بسیاری از استعدادها، پیش از شکوفا شدن خاموش شوند. این خاموشی، بی‌صدا اتفاق افتاد؛ نه با یک حادثه ناگهانی، بلکه با سال‌ها فشار، ناامیدی و تکرار خستگی. ما نسلی شدیم که بیشتر از آنکه خاطره موفقیت داشته باشد، خاطره دوام آوردن دارد. با این حال، هنوز چیزی در عمق این نسل زنده است؛ چیزی کوچک اما مقاوم. شاید امیدی کمرنگ، شاید آرزویی که هنوز کاملاً نمرده است. چون انسان، حتی وقتی خسته می‌شود، باز هم در جایی از دلش دنبال نوری می‌گردد که ثابت کند زندگی فقط تحمل کردن نیست. شاید روزی برسد که این نسل، دوباره جرئت رؤیا دیدن پیدا کند؛ روزی که جوان‌ها مجبور نباشند میان ماندن و نابود شدن یکی را انتخاب کنند. تا آن روز، آرزوهای دفن‌شده این نسل، زیر خاک سکوت باقی می‌مانند؛ اما هنوز نفس می‌کشند، آرام، پنهان و منتظر شنیده شدن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

گفتگو با دختر رضا خندان، یکی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین/ دینا قالیباف

  گفتگو با دختر رضا خندان، یکی از زندانیان سیاسی محبوس در زندان اوین/ دینا قالیباف ماهنامه خط صلح – با تشدید تنش‌های نظامی و گسترش درگیری‌ه...