ما نسلی بودیم که قرار بود زندگی کنیم، اما بیشتر از آنکه زندگی را تجربه کنیم، فقط دوام آوردیم. از همان سالهایی که تازه فهمیدیم دنیا چیست، یاد گرفتیم نگرانی بخشی از نفس کشیدن است؛ نگرانی از فردا، از گرانی، از نداشتن، از آیندهای که هر روز دورتر میشد. کودکیمان میان خبرهای تلخ گذشت، جوانیمان زیر فشار ناامیدی قد کشید و بزرگسالیمان قبل از آنکه شروع شود، خسته شد. ما نسلی شدیم که بیشتر از رؤیا داشتن، بلد بود تحمل کند. هر بار که خواستیم چیزی بسازیم، بحرانی تازه از راه رسید. هر بار که خواستیم امیدوار شویم، واقعیت محکمتر از آرزوها به صورتمان خورد. کمکم یاد گرفتیم آرزوهایمان را کوچک کنیم، توقع نداشته باشیم و فقط somehow از روزها عبور کنیم. در ایران امروز، خیلی از جوانها دیگر برای ساختن آینده نمیجنگند؛ فقط تلاش میکنند زیر فشار زندگی خرد نشوند. این دردناکترین اتفاق برای یک نسل است؛ اینکه انسان آنقدر خسته شود که دیگر حتی برای خواستههایش نجنگد. ما نسلی بودیم که خندههایمان کوتاه شد، شبهایمان طولانیتر شد و اضطراب، آرامآرام جای آرامش را گرفت. پشت هر لبخند، هزار فکر پنهان بود؛ فکر اجاره خانه، کار، مهاجرت، ترس از فردا و حسِ جا ماندن از زندگی. انگار همهچیز علیه آرامش ما شکل گرفته بود. نه امنیت روانی داشتیم، نه ثبات اقتصادی، نه امیدی مطمئن برای فردا. فقط یاد گرفتیم دوام بیاوریم؛ بدون اینکه کسی واقعاً بپرسد این همه فشار با روح یک نسل چه میکند. از نگاه سیاسی، شاید هیچ شکستی بزرگتر از این نباشد که جوانان یک کشور، امید خود را از دست بدهند. جامعهای که نسلش فقط برای بقا زندگی کند، آرامآرام از درون فرسوده میشود. وقتی انسانها احساس کنند تلاششان تغییری ایجاد نمیکند، سکوت جای آرزو را میگیرد. این همان سکوت سنگینیست که امروز در زندگی خیلیها دیده میشود؛ سکوت آدمهایی که خستهاند، اما هنوز مجبورند ادامه دهند. ما نسلی شدیم که بیشتر از آنکه خاطره موفقیت داشته باشد، خاطره دوام آوردن دارد. دوام آوردن زیر بار تورم، فشار روانی، محدودیت، ناامیدی و آیندهای که هر روز مبهمتر شد. خیلیهایمان رفتند، خیلیها ماندند، اما حتی آنهایی که ماندند هم بخشی از خودشان را از دست دادند. انگار زندگی، آرامآرام چیزی را درون ما خاموش کرد؛ همان شوق سادهای که زمانی باعث میشد با امید به فردا نگاه کنیم. با این حال، هنوز در دل این نسل چیزی زنده مانده است؛ شاید کمرنگ، شاید زخمی، اما زنده. شاید امیدی کوچک که هنوز نمیخواهد کاملاً تسلیم شود. چون انسان، حتی وقتی خستهترین نسخه خودش باشد، باز هم جایی در قلبش آرزو میکند روزی برسد که زندگی فقط تحمل کردن نباشد. روزی که جوانها مجبور نباشند میان رؤیا و بقا یکی را انتخاب کنند. ما نسلی بودیم که فقط دوام آورد، اما شاید همین دوام آوردن، آخرین شکل مقاومت ما بود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
بند زنان زندان اوین؛ نسیم سیمیاری از دسترسی به تماس تلفنی محروم شد
بند زنان زندان اوین؛ نسیم سیمیاری از دسترسی به تماس تلفنی محروم شد خبرگزاری هرانا – نسیم غلامی سیمیاری، زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین، ...
-
نام:امنیت گمشده؛ روایت ایرانی از خانه تا خیابان امنیت در ایران، مفهومی است که در سالهای اخیر بیش از هر زمان دیگری دچار دوگانگی شده است؛ از...
-
https://donyaye-pak.blogspot.com/ نام: «آزادی بیان؛ صدایی میان محدودیت و قدرت» آزادی بیان در هر جامعهای، یکی از مهمترین شاخصهای توسعه سی...
-
نام«دردهایی که کسی نمیشنود در این روزهای ایران، آدمها بیشتر از آنکه زندگی کنند، در حال تحمل کردناند. خیابانها شلوغاند، خانهها پر از آ...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر