۱۴۰۵ خرداد ۳۰, شنبه

کالبدشکافی دین تحمیلی: واکاوی ساختاری انسداد عقیدتی و واکنش های اجتماعی

 

کالبدشکافی دین تحمیلی: واکاویساختاری انسداد عقیدتی و واکنش های اجتماعی

 

 

عصمت رحمتی فریمانی


از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، فلسفه حق و تحلیل‌های ساختارگرای تاریخی، وقتی یک نظام اعتقادی، مذهبی و مابعدالطبیعی از جایگاه سنتی، اخلاقی، فردی و معنوی خود خارج شده و به عنوان یک ایدئولوژی رسمی، اجباری، انحصاری و حکومتی از سوی ساختار قدرت به جامعه دیکته می‌شود، ماهیت پویای خود را به کلی از دست داده و به ابزاری مکانیکی، صلب و تمام‌عیار برای کنترل، تفتیش، ارعاب، موازی‌سازی و یک‌دست‌سازی تبدیل می‌گردد. در این برهه حساس، حاکمیت با ترجیح دادن بقای ایدئولوژیک بر تکثرگرایی فرهنگی، پایداری تمدنی و واقعیت‌های عینی زمانه، تلاش می‌کند تا از طریق تریبون‌های انحصاری، نهادهای موازی، ماشین قضایی انقباضی و بخشنامه‌های دستوری، روایتی خاص، فرمایشی، منجمد و تحریف‌شده از دین را به تمام لایه‌ها، طبقات و ارکان اجتماعی تزریق کند. این رویکرد تدافعی، قهرآمیز و انقباضی، پیوندهای ارگانیک و طبیعی میان جامعه و نهادهای رسمی را مخدوش کرده و پیامدهای فرساینده، مخرب، متراکم و بازگشت ناپذیر بر بافت اجتماعی و تمدنی کشور در پی دارد که ابعاد آن در زیر لایه‌های مختلف کالبدشکافی می‌شود.
در لایه اول، نمود عینی، ساختارمند و لمس‌شدنی این انسداد در نظام آموزشی، متون درسی، کنکورهای سراسری، دانشگاه‌ها و رسانه‌های رسمی نمایان می‌شود؛ جایی که دین به جای یک انتخاب آگاهانه، قلبی، معرفتی و داوطلبانه، به صورت یک پکیج اجباری، خط‌کشی فکری، ابزار تصفیه و معیار اصلی گزینش‌های اداری، شغلی و تحصیلی بازتعریف می‌گردد. حاکمیت با جرم‌انگاری دگراندیشی، مسدود ساختن روزنه‌های نقد علمی در دانشگاه‌ها، ستاره‌دار کردن دانشجویان منتقد و پنهان‌کاری‌های آماری در قبال ریزش‌های باوری جامعه، تلاشی مفرط و مکانیکی برای یک‌دست‌سازی عقیدتی جامعه در پیش می‌گیرد. تریبون‌های رسمی با تقدیس مفاهیمی چون اطاعت محض، قناعت دستوری، زهد اجباری و گره زدن تمام ابعاد زندگی روزمره، پوشش، هنر، موسیقی و انتخاب‌های شخصی به تکالیف حکومتی، هرگونه استقلال‌خواهی، نواندیشی، تجددخواهی و مطالبه‌گری—به ویژه از سوی زنان و نسل جدید—را یک انحراف اخلاقی، فساد فی‌الارض یا تهدید امنیتی جلوه می‌دهند؛ رویکردی که کارکرد سنتی معنویت را تهی کرده و آن را به بازوی اداری تولید استیصال، ناامنی روانی و فرسایش مفرط توان فیزیکی و فکری بدل ساخته است.

در لایه دوم، این خفقان عقیدتی و انجماد ساختاری به حریم خصوصی، خانوادگی و فردی شهروندان سرایت می‌کند و زیست کالبدی آنان را در زیر نور روشن روز نشانه می‌رود. وقتی ساختار قدرت با تبدیل خانه به یک بازداشتگاه کوچک، تلاش می‌کند تا مأمورانی رایگان و متعصب برای نظارت بر باورها، پوشش و سبک زندگی نسل جدید پیدا کند، صمیمیت، اعتماد و امنیت روانی خانواده‌ها دچار یک سقوط آزاد تاریخی می‌شود. ماشین انقباضی سیستم، با لغو عاملیت فردی و به کارگیری ابزارهای ارعاب، ماشین‌های کنترل، دوربین‌های هوشمند تفتیش و نیروهای لباس‌شخصی در خیابان‌ها، فضاهای عمومی شهری را از پویایی، شادی و حس تعلق تهی می‌کند. این نمایش عریان زور، به جای اقناع افکار عمومی، نوعی مسخ روانی و خشم فروخورده متراکم را در بطن جامعه بازتولید می‌کند که خروجی فوری آن، فرسایش اخلاقی عمیق، تظاهر ساختاری، دروغ‌گویی مصلحتی و نفاق پنهان در لایه‌های بروکراسی و روابط اجتماعی است. جامعه در چنین حالتی، زبان رسمی را به عنوان یک زبان غریبه و متخاصم شناسایی می‌کند و در لایه‌های زیرین خود به بازسازی زبانی و هویتی جدید می‌پردازد که هیچ نسبتی با روایت حاکمیت ندارد.
در لایه سوم و عمیق‌تر، پیامد فرساینده این عقیده تحمیلی، فرسودگی، انزجار، دین‌گریزی و دل‌زدگی توده‌ها از اصل معنویت، اخلاق سنتی و هرگونه نماد مذهبی است. نسل جوانی که می‌بیند تمام راه‌های تنفس مدنی، رفاه اقتصادی، اشتغال، هنر مستقل، ورزش و آزادی‌های فردی به نام گزاره‌های مقدسی که به او تحمیل شده، مسدود گردیده است، دچار یک یأس وجودی مفرط، فرسایش روحی و بحران هویت می‌شود. این انسداد خشن نه‌تنها قبح باورهای اجباری را در ذهن جامعه می‌شکند، بلکه گسست میان ملت و دولت را به مرحله یک کینه فروخورده، تاریخی، آشتی‌ناپذیر و بازگشت ناپذیر می‌رساند؛ وضعیتی بن‌بست‌گونه که در آن، جامعه با درک ناپایداری و امتناع اصلاحات ساختاری، تنها راه حفظ کرامت انسانی، بقای بیولوژیک و رهایی از این بازداشتگاه بزرگ جغرافیایی را در رویگردانی کامل از نمادهای رسمی و حتی کوچ اجباری و فرار توده‌ای از مرزها جستجو می‌کند. سرمایه‌های انسانی و خلاق کشور با دیدن این سقف کوتاه عقیدتی، ترجیح می‌دهند در غربت زیست کنند اما هویت و تفکر خود را به حراج ماشین سرکوب نرم نگذارند.

در نهایت، این روندِ بازخوانی عمیق نشان می‌دهد که تحمیل عقیده به صورت سیستماتیک و با تکیه بر بودجه‌های کلان رانتی، پایداری تمدنی را از درون تهی کرده و تمدن را به سمت یک غروب دردناک، فرسودگی تاریخی و فروپاشی کالبدی سوق می‌دهد. جامعه مدنی ایران در برابر این انجماد ساختاری و جنگ با جغرافیا، به جای تسلیم شدن، با پناه بردن به پویایی‌های افقی، هنر مستقل، کانون‌های فرهنگی زیرزمینی، شبکه‌های اجتماعی موازی و گفتگوهای پنهان، تلاش دارد هویت جمعی، ملی و تاریخی خود را ترمیم کند. فرار رو به جلوی مراجع رسمی در متهم کردن عوامل بیرونی، دشمنان فرضی یا توطئه‌های خارجی و پافشاری لجاجت‌آمیز بر اهرم‌های سرکوب نرم و سخت، خط بطلان صریحی بر تمام ادعاهای توسعه پایدار و عدالت‌خواهی می‌کشد و ثابت می‌کند که نمایش عریان زور، اعترافی آشکار و سندی قطعی به ناپایداری درونی سیستم، فرسودگی کالبد مدیریتی و ناتوانی مطلق آن در همراهی با تکامل روحی، فکری، خردگرایی و تجددخواهی جامعه هوشیار، زنده و پویای ایران است.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

زنکشی؛ گزارشی از قتل یک زن ۱۸ ساله توسط نامزدش در استان فارس

  زنکشی؛ گزارشی از قتل یک زن ۱۸ ساله توسط نامزدش در استان فارس یک زن ۱۸ ساله توسط نامزد خود و بوسیله سلاح گرم در مرودشت از توابع استان فارس ...