کالبدشکافی دین تحمیلی: واکاویساختاری انسداد عقیدتی و واکنش های اجتماعی
عصمت
رحمتی فریمانی
از منظر جامعهشناسی سیاسی، فلسفه حق
و تحلیلهای ساختارگرای تاریخی، وقتی یک نظام اعتقادی، مذهبی و مابعدالطبیعی از
جایگاه سنتی، اخلاقی، فردی و معنوی خود خارج شده و به عنوان یک ایدئولوژی رسمی،
اجباری، انحصاری و حکومتی از سوی ساختار قدرت به جامعه دیکته میشود، ماهیت پویای
خود را به کلی از دست داده و به ابزاری مکانیکی، صلب و تمامعیار برای کنترل،
تفتیش، ارعاب، موازیسازی و یکدستسازی تبدیل میگردد. در این برهه حساس، حاکمیت
با ترجیح دادن بقای ایدئولوژیک بر تکثرگرایی فرهنگی، پایداری تمدنی و واقعیتهای
عینی زمانه، تلاش میکند تا از طریق تریبونهای انحصاری، نهادهای موازی، ماشین
قضایی انقباضی و بخشنامههای دستوری، روایتی خاص، فرمایشی، منجمد و تحریفشده از
دین را به تمام لایهها، طبقات و ارکان اجتماعی تزریق کند. این رویکرد تدافعی،
قهرآمیز و انقباضی، پیوندهای ارگانیک و طبیعی میان جامعه و نهادهای رسمی را مخدوش
کرده و پیامدهای فرساینده، مخرب، متراکم و بازگشت ناپذیر بر بافت اجتماعی و تمدنی
کشور در پی دارد که ابعاد آن در زیر لایههای مختلف کالبدشکافی میشود.
در لایه اول، نمود
عینی، ساختارمند و لمسشدنی این انسداد در نظام آموزشی، متون درسی، کنکورهای
سراسری، دانشگاهها و رسانههای رسمی نمایان میشود؛ جایی که دین به جای یک انتخاب
آگاهانه، قلبی، معرفتی و داوطلبانه، به صورت یک پکیج اجباری، خطکشی فکری، ابزار
تصفیه و معیار اصلی گزینشهای اداری، شغلی و تحصیلی بازتعریف میگردد. حاکمیت با
جرمانگاری دگراندیشی، مسدود ساختن روزنههای نقد علمی در دانشگاهها، ستارهدار
کردن دانشجویان منتقد و پنهانکاریهای آماری در قبال ریزشهای باوری جامعه، تلاشی
مفرط و مکانیکی برای یکدستسازی عقیدتی جامعه در پیش میگیرد. تریبونهای رسمی با تقدیس مفاهیمی
چون اطاعت محض، قناعت دستوری، زهد اجباری و گره زدن تمام ابعاد زندگی روزمره،
پوشش، هنر، موسیقی و انتخابهای شخصی به تکالیف حکومتی، هرگونه استقلالخواهی،
نواندیشی، تجددخواهی و مطالبهگری—به ویژه از سوی زنان و نسل جدید—را یک انحراف
اخلاقی، فساد فیالارض یا تهدید امنیتی جلوه میدهند؛ رویکردی که کارکرد سنتی
معنویت را تهی کرده و آن را به بازوی اداری تولید استیصال، ناامنی روانی و فرسایش
مفرط توان فیزیکی و فکری بدل ساخته است.
در لایه سوم و عمیقتر، پیامد فرساینده این عقیده تحمیلی، فرسودگی، انزجار، دینگریزی و دلزدگی تودهها از اصل معنویت، اخلاق سنتی و هرگونه نماد مذهبی است. نسل جوانی که میبیند تمام راههای تنفس مدنی، رفاه اقتصادی، اشتغال، هنر مستقل، ورزش و آزادیهای فردی به نام گزارههای مقدسی که به او تحمیل شده، مسدود گردیده است، دچار یک یأس وجودی مفرط، فرسایش روحی و بحران هویت میشود. این انسداد خشن نهتنها قبح باورهای اجباری را در ذهن جامعه میشکند، بلکه گسست میان ملت و دولت را به مرحله یک کینه فروخورده، تاریخی، آشتیناپذیر و بازگشت ناپذیر میرساند؛ وضعیتی بنبستگونه که در آن، جامعه با درک ناپایداری و امتناع اصلاحات ساختاری، تنها راه حفظ کرامت انسانی، بقای بیولوژیک و رهایی از این بازداشتگاه بزرگ جغرافیایی را در رویگردانی کامل از نمادهای رسمی و حتی کوچ اجباری و فرار تودهای از مرزها جستجو میکند. سرمایههای انسانی و خلاق کشور با دیدن این سقف کوتاه عقیدتی، ترجیح میدهند در غربت زیست کنند اما هویت و تفکر خود را به حراج ماشین سرکوب نرم نگذارند.
در نهایت، این روندِ بازخوانی عمیق
نشان میدهد که تحمیل عقیده به صورت سیستماتیک و با تکیه بر بودجههای کلان رانتی،
پایداری تمدنی را از درون تهی کرده و تمدن را به سمت یک غروب دردناک، فرسودگی
تاریخی و فروپاشی کالبدی سوق میدهد. جامعه مدنی ایران در برابر این انجماد
ساختاری و جنگ با جغرافیا، به جای تسلیم شدن، با پناه بردن به پویاییهای افقی،
هنر مستقل، کانونهای فرهنگی زیرزمینی، شبکههای اجتماعی موازی و گفتگوهای پنهان،
تلاش دارد هویت جمعی، ملی و تاریخی خود را ترمیم کند. فرار رو به جلوی مراجع رسمی
در متهم کردن عوامل بیرونی، دشمنان فرضی یا توطئههای خارجی و پافشاری لجاجتآمیز
بر اهرمهای سرکوب نرم و سخت، خط بطلان صریحی بر تمام ادعاهای توسعه پایدار و
عدالتخواهی میکشد و ثابت میکند که نمایش عریان زور، اعترافی آشکار و سندی قطعی
به ناپایداری درونی سیستم، فرسودگی کالبد مدیریتی و ناتوانی مطلق آن در همراهی با
تکامل روحی، فکری، خردگرایی و تجددخواهی جامعه هوشیار، زنده و پویای ایران است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر