باغچهی غارتشده؛ سمفونیِ صداهای خاموشنشدنی
به باغچهی وطن که نگاه میکنم، جگرم پارهپاره میشود. چقدر گلِ نوبرانه، چقدر جوانهی تازه و چقدر سروِ بلندقامت را در این سالها پرپر کردند. رژیمی خونخوار که دستهایش تا مچ به خونِ بیگناهان آلوده است، تبر به دست گرفت و به جانِ زیباترین و باهوشترین فرزندان این خاک افتاد. آنها گمان کردند با چیدن گلها، میتوانند جلوی آمدن بهار را بگیرند.
آنها شلیک کردند تا چشمانِ پر از آرزوی شما را ببندند؛ طنابهای دار را بالا کشیدند تا فریادِ حقطلبیِ شما را در گلو خفه کنند. اما چقدر جاهلند ستمگران! آنها نمیدانستند که صدای جوانِ ایرانی، یک موجِ زودگذر نیست؛ یک حقیقتِ جاری است.
هر گلِ پرپر، یک پرچمِ سرخ
هر جوانی که به خاک افتاد، ارکسترِ آزادیِ ما یک صدا پرطنینتر شد.
صدا همان خندههای بلندی بود که در راهروهای دانشگاه و خیابانها طنین میانداخت.
صدا همان فریادِ جانگدازِ «زن، زندگی، آزادی» بود که از عمقِ سینههای پر از امید برمیخواست.
صدا همان آخرین جملاتِ پرصلابتِ پای چوبهی دار بود که تنِ ضحاکانِ زمانه را به لرزه درآورد.