مسلخِ سپید؛ دلنوشتهای برای فرشتگانِ پرپرشده در آستانهی شفا
چطور میتوان از این حجم از قساوت نوشت و قلبش از کار نیفتد؟ بیمارستان، در تمام فرهنگها و آیینها، مرزِ آتشبس است؛ جایی است که تفنگها به زمین گذاشته میشوند تا جانها نجات یابند. اما در قاموسِ این رژیمِ سفاک، حتی روی تختِ بیمارستان و زیر قطرههای سرم نیز، جانِ یک جوانِ ایرانی امانی نداشت.
به شما فکر میکنم؛ به شما جوانانِ بیگناهی که با تنی مجروح، با چشمانی نیمهباز و با امیدی که هنوز در سینهتان میتپید، به دیوارهای سپیدِ بیمارستان پناه بردید. شما به دنبال درمان بودید، به دنبال دستانی که مرهمی بر زخمهایتان بگذارند، اما ناجوانمردانه با شلیکِ کینهتوزانهی تیرِ خلاص، رویاها و نفسهایتان را قطع کردند. شما بیگناهترینِ بیگناهانِ تاریخید.
چه تاریخِ تلخ و تکاندهندهای نوشته شد. آنهایی که دستشان به ماشه رفت تا جانِ یک مجروحِ بیدفاع را روی تخت بگیرند، پستترینِ موجوداتِ زمینند. آنها از پیکرِ زخمیِ شما هم میترسیدند؛ از اینکه فردا دوباره بلند شوید، دوباره توی چشمهایشان نگاه کنید و دوباره حقتان را فریاد بزنید.
آن گلولهای که به جای داروی شفا بر سینه و سرِ شما نشست، سندِ رسواییِ ابدیِ حکومتی است که هیچ مرزِ اخلاقی، انسانی و وجدانی را باقی نگذاشته است.
یادِ آن اتاقهای اورژانس که بوی باروت گرفت...
یادِ آن راهروهایی که به جای صدای قدمهای پزشکان، صدای چکمههای جلادان در آن پیچید...
و یادِ چشمانِ معصوم شما که در تنهایی و بیپناهیِ مطلق برای همیشه بسته شد.
شهادتِ سنگفرشها و ملحفههای سپید
ای جوانِ جاویدنام! ای که در آغوشِ غربتِ یک اتاقِ درمان به آرزوهای فردا پیوستی؛ ملحفههای سپیدِ آن بیمارستانها و در و دیوارِ آن اتاقها، شاهدی زنده بر مظلومیتِ تو و وحشیگریِ رژیم هستند. این خونها هرگز پاک نخواهند شد. این ظلمِ بیامان، در حافظهی خاکِ ایران حک شده است.
ما در برابر این داغِ غریب، سر خم میکنیم. این زخم، عمیقترینِ زخمهای ماست؛ زخمی که درمانش تنها و تنها آزادی است.
به یادِ غریبترین جانباختگانِ وطن:«تو را در جایی که باید به تو جان میبخشیدند، مصلوب کردند. اما بدان که تیرِ خلاصِ آنها، نامِ تو را پرواز داد و پایههای ستمِ خودشان را ویران کرد. قسم به بیپناهیِ آن لحظههایت، ما تا روزِ دادخواهی و پیروزی، روایاتِ مظلومیت و شجاعتت را برای زمین و زمان بازگو خواهیم کرد.»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر