ساعت از نیمهشب گذشته است. شهر در سکوتی سنگین و ساختگی فرو رفته، اما قلب من تندتر از همیشه میتپد. در دستهایم کیفِ کوچکی است که سنگینترین بارِ جهان را حمل میکند: دستهای از تراکتها، آغشته به نام تو، به عکس تو، و به همان آرمانی که برایش جان دادی.
پخش کردنِ یک برگه کاغذ در این شهر، راه رفتن روی لبهی تیغ است. هر سایهای بر روی دیوار، هر صدای موتوری از دور دست، و هر نوری که ناگهان روی سنگفرش خیابان میافتد، لبریز از دلهره است. اما وقتی به چشمهایت روی این برگهها نگاه میکنم، ترس جایش را به یک خشمِ مقدس میدهد.
از دیوارنویسیِ شبانه تا حقیقتِ روز
جوان بودن در این خاک یعنی همین؛ یعنی روزها بغض کردن و شبها با کابوسِ گشت و گلوله، به جنگِ فراموشی رفتن.
ما جوانانِ مانده در وطن، تفنگ نداریم، اما همین کاغذهای کوچک، همین تراکتهایی که مخفیانه درون صندوقهای پست میاندازیم یا بر سینهی دیوارهای سیمانی میچسبانیم، داغترین گلولهها به قلبِ دیکتاتور است. آنها از اسلحه نمیترسند، آنها از آگاهی میترسند؛ از اینکه صبح، وقتی مردمِ خسته قدم به خیابان میگذارند، عکسِ لبخندِ کیان، نگاهِ پرغرورِ مجیدرضا، و شجاعتِ نیکا چشمانشان را بیدار کند.
هر تراکتی که روی دیواری مینشیند، یک سنگرِ جدید است. یک فریادِ بیصدا که میگوید: «ما هنوز زندهایم، ما هنوز ایستادهایم و خونِ یارانمان را به صندلیهای سرخِ قدرت نخواهیم فروخت.»
قسم به سپیدهی آزادی
ای جاویدنام! ای جوانی که خاک، آرزوهایت را در آغوش کشید؛ وقتی در تاریکیِ مطلق، هراسان اما مصمم، برگه را میچسبانم و دور میشوم، حس میکنم دستم در دستِ توست. تو در رگهای این نسلِ جانبهلبرسیده تکثیر شدهای.
پخشِ این تراکتها، تمرینِ فرداست. تمرینِ روزی که این کاغذها به جای شبنامههای مخفیانه، به صورت قطعنامههای آزادی بر در و دیوارِ شهرمان خواهند درخشید.
«قسم به اضطرابِ شیرینِ این شبها، قسم به نفسهای حبسشده در سینه، و قسم به خونِ پاکِ تو؛ ما این تاریکی را زنده نخواهیم گذاشت. صبحِ آزادیِ ایران، از همین کوچههای بنبست و از زیر دستهای همین جوانانِ شببیدار سر خواهد زد.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر