نبضِ سرخِ خیابان؛ دلنوشتهای برای روزهای خروش ایران
هنوز هم وقتی به لرزش دستهایمان در آن روزها فکر میکنم، قلبم تندتر میزند. خیابان دیگر فقط یک مسیر برای عبور نبود؛ خیابان خانهی ما شده بود، سنگر ما شده بود، مأمنِ تمامِ فریادهایی که سالها در گلو خفه شده بودند.
یادش بهخیر... یاد آن دودِ غلیظِ وسط میدان، یاد بوی گاز اشکآور که با بوی باران و فریادِ «زن، زندگی، آزادی» آمیخته میشد. چقدر شجاع شده بودیم. چقدر ترس در برابر عظمتِ همبستگیِ ما حقیر شده بود. ما که تا دیروز در پیادهروها از کنار هم بیتفاوت رد میشدیم، در آن روزها و شبها، دست یکدیگر را میگرفتیم، برای هم ماسک میآوردیم، درِ خانههایمان را به روی هم باز میکردیم و غریبهترینها، برایمان عزیزترینِ دنیا میشدند.
میدانِ جنگِ نابرابر: گلوله در برابر مشت
چقدر سنگین است یادآوریِ چشمانِ پر از باوری که دیگر میان ما نیستند. جوانانی که با دستهای خالی، با سینههایی سپر شده در برابر گلولهها ایستادند. آنها تفنگ داشتند و ما تکهای سنگ؛ آنها باتوم داشتند و ما فریادی که از عمق جان میکشیدیم.
هر گوشه از خاک این وطن، یادگارِ افتادنِ یک سرو است. میدانِ کاج، خیابانِ ولیعصر، بلوارِ کشاورز، کوچههای سنندج، خیابانهای زاهدان... اینها دیگر نامهای جغرافیایی نیستند؛ اینها بخشهایی از روحِ زخمی اما ایستادهی ما هستند. ما داغدار شدیم، پیر شدیم، شکستیم، اما به عقب برنگشتیم.
بذرهایی که در تاریکی جوانه میزنند
امروز شاید خیابانها به ظاهر آرام باشند، شاید خفقان سایه انداخته باشد، اما این آرامش قبل از طوفان است. خاک ایران حالا امانتدارِ عزیزترینِ فرزندانش است و هیچ خاکی بذرهای آزادی را درون خود دفن نمیکند؛ آنها را میپروراند تا روزی به بار بنشینند.
دیکتاتورها فکر میکنند با تاریکی میتوانند نور را بکشند، اما نمیدانند که ما خورشید را در چشمهای جاویدنامانمان تکثیر کردهایم.
به یاد تمام لحظههای پرواز، به یاد تمام شجاعتها:«ما فراموش نمیکنیم. ما آن لرزشِ شکوهمندِ صداها، آن دویدنها، آن آغوشهای وسط اتوبان و آن خونهای پاک را فراموش نمیکنیم. این شعله شاید زیر خاکسترِ زمان پنهان شود، اما هرگز خاموش نخواهد شد. ما دوباره در همان خیابانها خواهیم خندید؛ این بار، در روزِ پیروزی.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر