باغچهی غارتشده؛ سمفونیِ صداهای خاموشنشدنی
به باغچهی وطن که نگاه میکنم، جگرم پارهپاره میشود. چقدر گلِ نوبرانه، چقدر جوانهی تازه و چقدر سروِ بلندقامت را در این سالها پرپر کردند. رژیمی خونخوار که دستهایش تا مچ به خونِ بیگناهان آلوده است، تبر به دست گرفت و به جانِ زیباترین و باهوشترین فرزندان این خاک افتاد. آنها گمان کردند با چیدن گلها، میتوانند جلوی آمدن بهار را بگیرند.
آنها شلیک کردند تا چشمانِ پر از آرزوی شما را ببندند؛ طنابهای دار را بالا کشیدند تا فریادِ حقطلبیِ شما را در گلو خفه کنند. اما چقدر جاهلند ستمگران! آنها نمیدانستند که صدای جوانِ ایرانی، یک موجِ زودگذر نیست؛ یک حقیقتِ جاری است.
هر گلِ پرپر، یک پرچمِ سرخ
هر جوانی که به خاک افتاد، ارکسترِ آزادیِ ما یک صدا پرطنینتر شد.
صدا همان خندههای بلندی بود که در راهروهای دانشگاه و خیابانها طنین میانداخت.
صدا همان فریادِ جانگدازِ «زن، زندگی، آزادی» بود که از عمقِ سینههای پر از امید برمیخواست.
امروز گرچه آن حنجرههای پاک را به ظاهر خاموش کردهاند، اما صدایشان سقط نشده است؛ صدای آنها در بادهای سنندج میوزد، در خروشِ شبانهی زاهدان جاری است، بر دیوارهای تهران میدرخشد و در دلِ تکتکِ ما تکثیر شده است. مگر میشود صدایی را که برای کرامت و انسانیت بلند شده، با سرب و باروت دفن کرد؟
بهاری که از خونِ گلها میروید
به این رژیمِ سفاک و خونریز باید گفت: شما گلها را پرپر کردید، اما با بوی عطرِ آنها که در تمام جهان پیچیده چه خواهید کرد؟ با این نسلِ جانبهلبرسیده که کابوسِ هر شبِ شماست چه خواهید کرد؟
هر گلِ پرپرشدهی این سرزمین، امروز یک نشانه است؛ نشانهای برای پیدا کردن راه در شبِ تاریکِ وطن. ما این گلهای سرخِ پرپر را روی چشمهایمان میگذاریم، اشکهایمان را به خشم بدل میکنیم و به یادِ تمامِ آن صداهای معصومِ خاموششده، آنقدر فریاد خواهیم کشید تا دیوارِ این قفسِ بزرگ فرو بریزد.
به یادِ غنچههای مظلومِ ایران:«نامِ شما، وزینترین شعرِ آزادی است. رژیمِ خونخوار تنِ شما را گرفت، اما صدایتان را به یک ملت بخشید. ما امانتدارِ این صدای خونین و معصومیم؛ تا روزی که در بهارِ آزادیِ ایران، دوباره نامتان را فریاد بزنیم و گلستانِ وطن را پس بگیریم.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر