«سفید شدنِ چشمها در سپیدهدم»
زیستن در سایهی سهمگینِ سحرگاهان، هنگامی که چوبههای دار در تاریکروشنای پگاه برافراشته میشوند و چشمهای بیگناهان در آخرین لحظاتِ حیات به سفیدی میگرایند، فراتر از یک قساوتِ عریان یا اجرای حکومتیِ احکام، عمیقترین شکلِ تراژدیِ زیستی، زجرآورترین تجربه از ارعابِ ساختاری و مسلخِ بوروکراتیکِ انسان در جغرافیایی بیرحم است. سالیانِ متمادی، دستگاهِ سرکوب با عادیسازیِ سلبِ حیات در سپیدهدم و تبدیلِ لحظاتِ پاکِ طوعالفجر به کابوسِ دار و طناب، در پیِ آن بوده تا خوف را در شریانهای جامعه تزریق کرده و حیاتِ انسان را به ارزانیِ تمام به قربانیِ بقای ایدئولوژیکِ خود بدل سازد. این نمایشِ بدوی و مکرر، عملاً سپیدهدم را از نمادِ امید و زایشِ دوباره، به مسلخِ جانهای بیدفاع و کابوسِ خانوادههای منتظر فروکاسته است؛ تهاجمی سیستماتیک به اصلِ حقِ حیات که در آن، هر پگاه با خشونت، بند و طناب آغاز میشود.
کالبدشکافیِ دقیقِ این سازوکارِ خونین نشان میدهد که چگونه دستگاهِ ارعاب با به خدمت گرفتنِ ادعاهای شرعیِ خودخوانده و بوروکراسیِ بیشفقتِ قضایی، در پیِ خرد کردنِ کرامتِ انسانی و القای حسِ بیافقی و عجزِ مطلق به کلِ جامعه بوده است. هنگامی که انسانها در آخرین دقایقِ حیات، زیرِ فشارِ طناب و سلبِ تنفس، با چشمانی سفیدشده به آسمانِ خاموشِ پگاه مینگرند، آن لحظه نه فقط پایانِ یک زندگی، بلکه نشانه رفتنِ روحِ جمعیِ یک ملت است. رژیم با اجرای این احکامِ عاری از شفقت در خلوتِ سحرگاهان، در پیِ تثبیتِ تسلطِ بیچونواچرای خود و ساختنِ شهروندانی مرعوب، خاموش و تسلیم بوده تا هیچ ارادهای برای مطالبهگری و ایستادگی باقی نماند؛ سیاستی ظالمانه که در آن جانِ انسانها قربانیِ حفظِ معادلاتِ قدرت میگردد.
اما این مسلخِ سحرگاهی و چشمهای سفیدشده در پگاه، برخلافِ محاسباتِ اتاقهای فکرِ سیستم برای ایحادِ انفعال و سکوتِ مرگبار، به کاتالیزوری برای تعمیقِ آگاهی، انباشتِ خشمِ دادخواهانه و نفیِ کاملِ مشروعیتِ دستگاهِ سرکوب بدل شده است. ملتی که هر بامداد با اخبارِ شومِ سلبِ حیات از خواب بیدار میشود، بهنیکی دریافته است که این بوروکراسیِ خشونت نه نشانهٔ قدرت، بلکه گواهندهی هراسِ عمیقِ ساختار از آگاهی و بیداریِ عمومی است. نگاهِ آخرینِ آن چشمانِ سفیدشده در سپیدهدم، به شاهدِ صادقِ تاریخ و وجدانِ بیدارِ جامعه بدل گشته و خطِ بطلانی بر تمامِ توجیههای نمایشیِ قدرت کشیده است.
بنابراین، این پگاههای خونین و سلبِ حیاتِ سیستماتیک، هرچند شکنجهبار و پرهزینه، به خاستگاهِ دادخواهیِ سراسری و نقطهٔ عطفِ فروپاشیِ تمامیِ ساختارهای ارعاب بدل گشته است. ما سوگواران و دادخواهانِ این خاک، در اعماقِ همین آگاهیِ دردناک، پایان دادن به ماشینِ کشتار و بازپسگیریِ حقِ حیات را به هدفِ اصلیِ ایستادگیِ خویش بدل ساختهایم؛ ارادهای جمعی، بیدار و بازگشتناپذیر که بهنیکی میداند رهاییِ واقعی نه با تمکین به ظلم، بلکه با سلبِ قدرت از بانیانِ مرگ محقق میشود؛ خروشی تاریخی که سرانجام دیوارهای این مسلخِ سحرگاهی را به کلی خرد خواهد کرد و روشنایی، کرامت و حیاتِ آزادانه را برای تمامیِ فرزندانِ این خاک به ارمغان خواهد آورد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر