اسارت در کشوری که زنان حق داشتن اراده شخصی را ندارند
زیستن در جغرافیایی که حقِ بدیهی، اولیه و سلبناپذیرِ ارادهی شخصی برای زنان را سلب کرده و کالبد، اندیشه و سرنوشتِ آنان را به ملکِ طلقِ قوانینِ ظالمانه، ساختارهای پدرسالارانه و مهارِ بیکارکردِ ایدئولوژیک بدل ساخته، فراتر از یک تبعیضِ سادهی قانونی، عریانترین شکلِ اسارتِ ساختاری، زجرآورترین تجربه از سلبِ کرامت و زیستن در یک شکنجهگاهِ بزرگِ بوروکراتیک است. سالیانِ متمادی دستگاهِ حکمرانی با امنیتیسازیِ تمامِ لایههای زیستِ زنانه، جرمانگاریِ خودآگاهی و تحمیلِ کنترلِ بیپایان بر انتخابها، پوشش، رفتار و حتی رویاهای زنان، در پیِ آن بوده است تا ارادهی شخصی را به گناهی نابخشودنی و استقلالِ فردی را به تهدیدی وجودی علیه سیستم بدل کند. این مسلخِ عریضوطویل که در آن زن نه سوژهای مستقل و آزاد، بلکه موجودی محتاجِ قیمومیت، مهار و کنترلِ دائمی تعریف میشود، عملاً جامعه را در وضعیتی از آپارتایدِ عاری از شفقت قرار داده است؛ تهاجمی سیستماتیک به حقِ حیات که در آن، هر نفس کشیدن، هر انتخابِ ساده و هر گام برداشتن در فضای عمومی، به معرکهای برای اثباتِ وجود و جنگی ناپایدار با ماشینِ سرکوب بدل میگردد.
کالبدشکافیِ دقیقِ این اسارتِ نهادینهشده نشان میدهد که چگونه دستگاهِ سرکوب با به خدمت گرفتنِ تمامیِ ابزارهای قانونی، جریمهها، محرومیتهای اجتماعی و گشتهای ارعاب، در پیِ ساختنِ انسانی بیاراده، خائف، دستپذیر و مطیع بوده است تا از طریقِ خرد کردنِ ارادهی زنانه، تمامِ بدنه جامعه را به خاموشی، انفعال و تمکینِ مطلق فروبرد. رژیم با بستنِ تمامیِ منافذِ رشدِ آ