میهنمان را دوست داشتیم ولی باید سرزمین دیگری میبافتیم
عشقِ بیدریغ، ریشهدار و جانکاه به میهن، فراتر از یک تعلقِ خاطرِ ساده یا حسِ نوستالژیکِ سطحی، عمیقترین پیوندِ وجودی و زجرآورترین تجربه از زیستن در جغرافیایی است که پتانسیلهای بیکرانش در مسلخِ بیکفایتی، استبدادِ ایدئولوژیک و سرکوبِ عریان به خاکستر بدل گشته است. ما این خاک، این تاریخ، این زبان و این سرپناهِ مادری را با تمامِ وجودِ خویش دوست میداشتیم؛ با جانِ شیفته، با رویای ساختن و با امیدی که در هر کنجِ این سرزمین به ودیعه نهاده بودیم. اما هنگامی که تمامیِ شریانهای حیات، کرامت، آزادی و امنیتِ اولیه از سوی ماشینِ سرکوب مسدود گشت و خانه به دالانِ خفقان، سوگِ مداوم و نفیِ حقِ زیستن بدل شد، جامعه با دردناکترین پارادوکسِ تاریخیِ خود مواجه گردید. این انهدامِ بوروکراتیک و نفیِ کرامتِ انسانی، نسلهای متوالی را مجاب ساخت تا برخلافِ میلِ اصیلِ خویش، دست به مهاجرت—این تبعیدِ خودخواسته و جراحیِ روح از پیکر—بزنند و تلاش کنند تا در غربت، بر روی آوارِ رویاهای مصادرهشدهشان، سرزمینِ دیگری از جنسِ امنیت، برابری و حقِ زیستِ شایسته ببافند.
کالبدشکافیِ این کوچِ اجباری و سوگِ ملیِ مهاجرت نشان میدهد که چگونه دستگاهِ حکمرانی با امنیتیسازیِ زیستِ روزمره، فرارِ سرمایههای انسانی و نخبگان، و ترجیحِ ایدئولوژی بر تخصص، سرمایههای واقعیِ کشور را به حاشیه راند و فرار را به تنها راهِ بقا بدل ساخت. حکومت با تقلیلِ خانه به شکنجهگاهی برای اندیشه و امحای فرصتهای رشد، زیستن در وطن را به فرسایشی بیتوقف فروکاهید؛ سیاستی ویرانگر که در آن انسان نه سرمایهای ملی، بلکه سوژهای برای مطیعسازی یا حذف تلقی میشود. اما بافتنِ سرزمینی دیگر در دیارِ غربت، هرگز به معنای فراموشیِ ریشهها یا شستنِ دست از دادخواهی نبوده است. کسانی که با دلی شکسته و تنهایی خسته از وطن گریختند، وطن را در کولهپشتیهای خود، در اندیشهشان و در آگاهیِ ساختارشکنشان حمل کردند.
این تبعیدِ اجباری و رنجِ جانکاهِ دوری از خاکِ مادری، برخلافِ محاسباتِ اتاقهای فکرِ سیستم برای خاموش ساختنِ صدای معترضان، به کاتالیزوری برای جهانیشدنِ دادخواهی و شکلگیریِ پیوندی فراملی میانِ ایرانیان بدل گشته است. هرچند امروز مجبوریم در جغرافیایی دیگر، با زبانی دیگر و زیرِ آسمانی بیگانه، سرزمینی از جنسِ امنیت و آرامش برای زیستن ببافیم، اما قلبِ این جامعهی پراکنده همچنان برای خانه میتپد؛ آگاهیِ عمیق و بازگشتناپذیری که بهنیکی میداند هیچ سرزمینی جایگزینِ وطن نخواهد شد؛ ارادهای فولادین و دادخواهانه که سرانجام دیوارهای این استبدادِ وطنسوز را در هم خواهد شکست و روزی، این سرزمینِ بافتهشده از آزادی و کرامت را بر فرازِ خاکِ گلگونِ ایران بنا خواهد کرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر