«مذاکره در سایهی بیاعتمادی؛ مسلخِ ملی در بازیهای سیاسی»
مواجهه با نمایشهای تکراری و پرهزینهی دیپلماسی در تریبونهای بینالمللی، برافراشتنِ تصاویرِ جناحی در راهروهای نیویورک و تقلیلِ سرنوشتِ یک ملتِ جانبهلبرسیده به ابزارِ مانورهای ایدئولوژیک، فراتر از یک ناکامیِ دیپلماتیک یا بنبستِ متداولِ ساختاری، عریانترین شکل از سلبِ حقِ نمایندگیِ واقعی، زجرآورترین تجربه از بیگانگیِ حاکمیت با رنجِ مردم و نوعی مسلخِ ملی برای معلق نگه داشتنِ حیات و معیشتِ یک جامعه است. سالیانِ متمادی، دستگاهِ قدرت با حذفِ صدای واقعیِ جامعه، نادیده گرفتنِ خواستِ ملت و اصرار بر رفتارهای تناقضآمیز، هرگونه امکانِ گفتگو یا جلبِ اعتماد را چه در عرصهٔ داخلی و چه در صحنهٔ بینالمللی به کلی منهدم ساخته است. این مواضعِ فرمایشی بر تریبونهای غریب، عملاً پروژهای برای خریدار ساختنِ زمان برای بقا، عادیسازیِ بیپناهیِ شهروندان و قربانی کردنِ آینده در پای اولویتهای ایدئولوژیک است؛ تهاجمی ساختاری به عقلانیتِ سیاسی که در آن، خشم و مطالباتِ واقعیِ مردم پشتِ سخنرانیهای کلیشهای کتمان میگردد.
کالبدشکافیِ دقیقِ این سیرکِ دیپلماتیک نشان میدهد که چگونه ساختارِ حکمرانی با سلبِ مرجعیت از ارادهی عمومی، نمایندگانی را به صحنههای جهانی میفرستد که هیچ سنخیتی با زیستِ فرساینده، سفرههای خالی و خفقانِ حاکم بر جامعه ندارند. هنگامی که یک ملت، دادخواهی و رنجِ روزمرهٔ خود را زیرِ سایهٔ تصاویر و شعارهای تحمیلی بر تریبونهای نیویورک محو میبیند و شاهدِ معامله بر سرِ حداقلهای حیاتِ خویش است، رنجی که بر جانش مینشیند فراتر از مضایقِ اقتصادی است؛ این رنج، احساسِ انهدامِ کاملِ حقِ شهروندی، تحقیرِ هویتِ ملی و بینقشیِ مطلق در تعیینِ آینده است. حاکمیت با سیر در این تناقضِ ساختاری—یعنی سرکوب در داخل و نمایشِ مظلومیت یا اقتدارِ پوشالی در خارج—در پیِ آن بوده تا بیاعتمادیِ عمیقِ موجود را پشتِ پردهٔ مذاکراتِ بیحاصل پنهان سازد؛ سیاستی ظالمانه که در آن، منافعِ حیاتیِ کشور، نخستین قربانیِ مسلخِ سیاسی میشود.
اما این نمایشِ بیحاصل در سایهی بیاعتمادی و غیبتِ صدای واقعیِ مردم، برخلافِ محاسباتِ اتاقهای فکرِ قدرت برای مشروعیتسازیِ بینالمللی، به کاتالیزوری برای افشاگریِ سراسری، طغیانِ خشمِ نهادینهشده و نفیِ کاملِ ادعاهای نمایندگی بدل گشته است. ملتی که هر روز تاوانِ سنگینِ این دیپلماسیِ نمایشی و تحریمهای خردکننده را با گوشت و پوستِ خود پرداخت میکند، بهنیکی دریافته است که هیچ مذاکرهای در غیابِ ارادهی واقعیِ مردم و بدونِ اتکا به مشروعیتِ داخلی، به رهایی و کرامت نخواهد انجامید. این آگاهیِ دردناک، خطِ بطلانی بر تمامیِ سناریوهای مصلحتآمیز کشیده و هر تریبونِ رسمی را به سندی زنده بر شکافِ ترمیمناپذیرِ میانِ ملت و حاکمیت بدل ساخته است.
بنابراین، این زیستِ فرساینده در سایهی مذاکراتِ بیاعتماد و بازیهای سیاسی، هرچند آکنده از تحقیر و رنجِ ساختاری است، اما به خاستگاهِ هوشیاریِ تاریخی و نقطهٔ عطفِ بازپسگیریِ صدای غایبِ جامعه بدل شده است. ما صاحبانِ اصلیِ این خاک و راندهشدگان از سرنوشتِ خویش، در اعماقِ همین آگاهیِ دردناک، نفیِ کاملِ این دیپلماسیِ فرمایشی و اعادهی حقِ حاکمیتِ واقعیِ مردم را به هدفِ اصلیِ راهِ خویش بدل ساختهایم؛ ارادهای بیدار، استوار و بازگشتناپذیر که بهنیکی میداند سرنوشتِ این جغرافیا نه در راهروهای نیویورک، بلکه در ارادهی ملی و دادخواهیِ بیتخفیفِ فرزندانِ این خاک رقم خواهد خورد و سرانجام داد، آزادی و کرامتِ واقعی را به این سرزمین بازخواهد گرداند.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر